آیا فردا تو رو ملاقات می کنم ؟
آیا فردا تو را ملاقات می کنم ؟ و ای ترس دلم از رسیدن فردا و فرداهای دیگر ...
با چه شوق و سوزشی در انتظار رسیدن فردا هستم ؟ آه ! که چقدر از فردا می ترسم و آرزوی نزدیک شدن فردا هستم ؟ او را به خود نزدیک می دیدم ولی یه دفعه سراغ ام اومد ! و شادی نزدیک شدن به او نمایان شد وقتی که دعایم مورد اجابت قرار گرفت . واین است که گذر عمر متحمل عذاب شد . تو ای عشق و دیونگی من ! تو ای قبله روح من ، حرکت من ، و غم واندوه من ! آیا فردا روشنیهای تو در شبهای چشمانم نمایان می شود ؟ آه از خوشحالی رویاهایم و آه از ترس و شک و تردید هایم . چقدر تو رو صدا زدم و ندایم و صدایم آهنگ دلسوزی و خواستن بود ؟ ای امیدم : چقدر امیدواری زیاد عذابم داد؟ تو ، اگر تو نبودی ، همین تو ! واسم مهم نبود چه کسی رفته چه کسی اومده ! من با آرزوی به تو رسیدن و رویا های ملاقات زنده ام . و تو اگر بودی یا نبودی با قلب من هر چی می خوای بکن . این دنیا کتابی ست که تو متن و فکر اون هستی . این روزگار ، شبایی ست که تو در اون حکم عمرم هستی . این دنیا ، آسمونی داره که تو ماه و ستاره اون هستی . به قلبی که به تو اخلاص داره ، رو راسته رحم کن. چون فردا این قلب مال تو خواهد شد.
و فردا فراموش می کنیم رنج روزهای قبل و فردا آزادیم . آیا فردا تورو ملاقات می کنم ؟
معشوقه ام تو محبوب او هستی
معشوقه ام ، معشوقه اش ، دوستدار تو . تو تنها محبوب او هستی . معشوق او منم . معشوقه ام قبل از تو و همیشه می گفتم بعداز تو ، همیشه قبل از تو بودم معشوق دوستدار تو .
چرا منو سرزنش می کنی و جرأت زندگی وفداشدنو از من می گیری ؟ کی منو می بینی و روحومُ از آن خودت کنی . در لحظه دیدار و لحظۀ وداعم . اشک هایی جاری شده برای فاصله هاست و شاید فاصله ای بین قلبم و عقلم . برای لرزش و تپش قلب ونبض بدون رگ جسمم باشه ؟
محبوبش رو به من نشون داد چیزهایی که در بین تو وآنها و تعداد زیادی ، لیکن چیزهای زیادی از اونها نمی دونیم . و با سرش بالای شانه هایم زد و دور شد ، نزدیکتر شد و در حال اشاره با انگشتش به چشمانم در بین کف دستهایم . عشق تو که قلبمو از سینه در میاره با آتیش وچاقو و میگه حذر کن ای مسکین ، این حزن واندوهی بیش نیست ای مسکین و تنها شدم و ویران کرد تمام قدمهایم وافکارم رو وشدیدآ تنها وغریب در بین انسانها . نفس هایم آزارم می دادند . هر چه کمتر نفس می کشیدم وزن روحم سبکتر می شد چون می دونستم در حال فنا شدنم .بعد نفسهایم تکان محکمی به جسدم می دن و کسی نمی داند چرا چنین می شوم ، در حال فنا ونابودی. شک می کنم به حصار زندگی وجوانی ام.بیشتر وبیشتر به این زندگی شک می کنم . از عقلم پرسیدم آیا خوشبخت می شوم؟ مکثی کرد و گفت : نه نه نه تو هرگز او را نمی بینی و هیچ وقت به جستجوی خواسته قلبت نرو و قلبم گفت : امیدوار باش او را خواهی دید. با هم او را دوست خواهیم داشت . وتو ای لعنت عشقم به من بگو وتو ای قسمت ، ندا ونفرین خدای من تا کی تو قلب من خواهی بود ؟ نمی دانم چه سرنوشتی در انتظارم هست .
خوشحالم، ناتوانم که لبخند بزنم و مغموم وناراحت که اشک بریزم.
اشک هایم جاری شد و شکایت نمی کنم. آره من عاشق او شدم ومحاله ، اصلا قادر به فراموشی خنده های معشوقه ام نیستم . ای خوشحالی عمرم همیشه معشوقه ام بمون و خنده هایت رو از من پنهان نکن....
می دونی که شبها حیرانم و افکارم ، عمرمو پیر کرده.........
آیا هنوز فکر می کنی که قلبم به تو امان میدهد؟ یا اینکه فکر می کنی که اگه حرفی بزنی گذشته را تکرار خواهد کرد و یا محبت ، دوست داشتنها ، شادی و مهربانی را بهم وصل می کنه ؟ اگه از من بپرسی به تو می گم اینها یه زمانی بوده گذشته. روزها در قلب و وجودم مثل اشکی در چشمام جاری بود و دیدن اشکهایم واست دلچسب و شیرین بود و ندونستی که اونها عمر من بود چقدر واست آسون بود هر باری که کلمه ای از امید ،زندگی و ... را از وجودم پاک می کردی . کلمه کلمه و کم کم عشق و زخمهای عشق دور شدند و به اون کسی که شبها ظلم کردی با طلوع صبح فراموش شد حالا از عشق و مهربانی ودوست داشتن تو چیزی نمونده و اگه از من بپرسی به تو می گم اینها زمانی بوده که گذشت تا الان در فکری ! تویی که ناله های دلم برای تو شیرین جلوه می کرد از ظلم و ستمی که تو و روزگار به من کرد تو ناله هایم را مثل آواز دلنشین می شنیدی و من...آتشی که عشقمان را آروم آروم نابود می کرد اون عشقی که برات کم ارزش بود ، به ارزشش پی بردی .؟ پس بدون ! قصۀ عشق ، راه و رسم معشوق و معشوقه از قدیم همین بوده شبا را بازیچه خیال می نامیدی ، در حالیکه آن شبها گذربهترین لحظات عمرمن بود . شب بیدارم به خاطر شکی که از محبتم و اشکهایم بوده و تو کامیاب و شادمان از حیرت و دل مشغولیم بودی . به من بگو قصه چیه ؟ پس از اون انتهای راهمون رو شناختیم تو مشتاق عشق ، یا اشک ، یا عذابم بودی ؟ حالا پس از گذشت زمان هر چه برام قسم بخوری به تو خواهم گفت : اینها زمانی بوده که گذشته است .
پ. ن: من تو افکارم ، وجودم حرفهای زیادی رو مرور می کنم و این باری که روی شونه ام هست تو نوشتهام تمام مدت عمرم . و در واقع کلامی نیست یعنی عذر می خوام که نمی تونم بیشتر توصیفش کنم .
عنوان نداره
چند مدتیه ، رفتم توی حال و هوای سکوت وُ حرف های دلم رو ، فقط توی دلم نگه می دارم . تنها هستم اما سعی می کنم تنهاییم رو با کسی قسمت نکنم . دنیام رو محدود کردم . اونقدر محدود که مامان هم فهمید و گفت .. حسن ! خیلی عوض شدی .. . می دونستم ولی .. لبخند زدم و هیچی نگفتم . این روزا ، بیشتر از گذشته ، توی عمق زندگی فرو می رم وُ سعی می کنم آروم آروم ، ازش رد شم .. . موسیقی زیاد گوش می دم و این ، یعنی شروع بحرانی که می دونم وارد شدن بهش به چیزی می رسم که زیاد خوشایند نیست . گاهی اوقات ، اگه توی عمق زندگی دقیق شی و سخت بگیری .. یادت می ره که خدایی هست .. خدایی که از تو به تو نزدیکتره .. خدایی که تو رو به اینجای زندگی رسونده .. خدایی که جز اون خدایی نبوده و نیست .. خیلی وقت ها تصمیم می گیرم بنویسم .. مثل گذشته .. روون و با احساس .. اما می دونم نمی شه .. نمی شه چون چیزی توی حسن شکسته که برگردوندنش خیلی سخته .. شاید هیچ وقت برنگرده .. شاید برگرده و من ندیده اش بگیرم .. شاید هم برگرده و همه چیز بشه مثل روز اول و روز از نو ، روزی از نو .. اما می دونم نمی شه .. دیگه هیچ وقت من نمی شم حسن مهربون و عاشق الان می دونم .. می دونم عشق هم مثل تموم بازیای زندگی ، قُماره . یه قمار تلخ و نابرابر . دیگه باورم نمی شه اگه کسی بگه دوستم داره .. این روزا دیگه عشقی وجود نداره .. دیگه محبتی وجود نداره .. همه چیز پوشالیه .. این روزا هیچ کسی تو رو به خاطر خودت نمی خواد .. که کاش اینجوری نبود و آدما سعی می کردن ، به هم فرصت بدن .. فرصت دوست داشته شدن .. خسته ام .. خسته ام از دنیایی که همه اش رنگه .. همه اش بایده .. همه اش پوله .. همه اش به رخ کشیدن و تظاهر کردن .. مگه زندگی چند ساله .. مگه ارزش یه آدم چقدره .. کاش می فهمیدی .. نوشتن اینجا .. با همون مخاطب همیشگی .. چه معنایی داره .. کاش اون روزیی که خواستی تصمیم بگیری .. یه لحظه .. فقط یه لحظه .. به من و احساسات صادقانه ام فکر می کردی .. حالا که کلی ..از اون روزا گذشته و من موندم و حوضم .. و مخاطب پنهون نوشته هام .. دیگه چه حرمتی داره که بگم .. عشق له شده ی من ، یه آتیشه .. یه آتیش زیر خاکستر .. که .. متنظر یه جرقه کوچکه که شعله ور بشه و من دارم سعی می کنم .. نذارم که حس کنه .. تو یه روزیی .. یه جایی .. بالاخره یادت میاد .. من .. با همه وجودم برات نوشتم و منتظرت موندم و تمامی حسادت های زنانه ات رو .. فقط و فقط .. به خاطر تو .. توی خودم کشتم و عذاب کشیدم .. می بینی .. چقدر بزرگ شدم .. چقدر مرد شدم .. اونقدر بزرگ شدم که یادم بمونه .. وقتی با توام نباید وانمود کنم .. بدون تو .. حسی وجود نداره .. اونقدر بزرگ شدم که .. حالا می دونم .. با تو .. باید همون حسن خیالی باشم که از غرور و بدون تو بودن .. هیچی کم نداره .. ! می بینی .. می بینی .. من چقدر بزرگ شدم .. تو هم همین رو می خواستی .. یادته .. می گفتی باید بزرگ شم و از زندگیم لذت ببرم .. ولی نمی دونم چرا .. بزرگ شدم و هیچ لذتی توش ندیدم .. در خیالات وجودم، افکاری پلید می چرخد. میترسم از بیان آن و حریصم برای نزدیکی آن. سرم درد می کنه. کمبود خواب دارم..........

امشب ، شب دلتنگی من.. بازهم سیاه کاری .. بازهم نیمه شب ودلتنگی پنجره.. بازهم فریاد خاطره ها بازهم نگاه گرم پنجره لا به لای سردی انتظار.. بازهم سهم من از روزگار دوباره تیرگی و سیاهی آسمان (دوباره باز دوباره) اما آسمان بی خبر از دل تنگ من و شاید تو غرق در سرورطبیعت سرگرم لباس نو.زمین غرق در هیاهو..همگی برای آمدن بهارشادی کنان سر از پا نمی شناسن یک سال گذشت و چه زود گذشت و دوباره تکرار و تکرار و تکرار... برای من سال هاست که تکرار بود و باز...من پر از دلتنگیم .. شبیه پنجره در دام چارچوب... و فقط باید سکوت باشد وسکوت همین.آخرین زمزمه های دلتنگیم را فقط به تو میگویم. شاید دلتنگی را به دست باد بسپارم. فراموش کنم هر آنچه فراموش شدنی نیست. لحظه به لحظه های نمناک و سرشار از عشقم را به تو می بخشم اما دور نریز! گریه هایم ..دلتنگیم..سکوتم..نگاه و خیالم را همه را فقط به تو..تو که همیشه نگاهت را حس می کنم بی آنکه چشمانم لمست کند. همه را فقط به خودت.یکسال دلتنگی و اشک و سه نقطه و سکوت را دلتنگیم سر آمده. دیگر عشقی نیست که به خاطرش دلتنگی باشد. دیگر من نیستم که دلتنگی باشد. همین بس است! اشک در چشمانم حلقه زد و بغض سنگینی گلویم را فشرد، گویا غم همه ی عالم بر دلم نسشت وقتی که بعد از مدتها دوباره مرا به آنجا خواند تا اظهار گلایه کند،حس کردم برخلاف همه ی اشیاء جان دارد.فقط آدم دلتنگی مثل من یا تو پنجره را می فهمد..آدم دلتنگی که می داند پایان کوچه های بن بست دلدادگی چیست. پایان خردشدن برگ برگ حرفهای نگفته زیر پای رهگذران پاییزی چه خواهد بود؟ اما اینک همگی دست در دست بهار خواهند رفت تا آرزوهایشان را لابه لای صفحه ی روزگار پیداکنند!!! اما من و شاید تو دوباره دلمان برای آرزوهای پینه بسته و خاطرات غبار آلود گذشته تنگ شده و باز فقط پنجره ، پنجره ای خسته از اتنظار می تواند تسکینی برای دلتنگی در تاریکی شب باشد. نمی خواهم وقتی نوشته هایم را می خوانی دلتنگ باشی چون به قدر کافی برای گفتن و نوشتنش فضا بغض آلود و دلتنگ بوده و شاید تنها همان بارش پنجره برای دل تنهایم کافی باشد...پنجره ایی که تنها سهم من از روزگاراست.
نمی دونم اسمشو چی بذارم پی نوشت.... : همش دورخودم میچرخیدم ونمیدونستم که چیکارباید بکنم البته هنوزم گیجم . یاد اون وقتهای افتادم که پدرم من وخواهرم وبرادرم که الان دیگه نیست رو این موقع ازسال باخودش به خرید میبرد همیشه به یه فروشگاه که مال یکی ازدوستاش بود میرفتیم واونجا باید لباسهاوکفشامونو انتخاب میکردیم ومن همیشه غرمیزدم که به یه جای دیگه بریم ولی هرسال همونجا بود وبس خلاصه با هزارجورادا واطوار انتخاب میکردیم ولی همیشه اون چیزی رو میخریدیم که دوست پدرم وپدرم خوششون میومد لباس های من معمولاٌ کت وشلوار چهارخونه بودکه یا یه شلوارتک ویه پیراهن وکفش مردانه که من همیشه دلم میخواست شلوارجین وکتونی بگیرم که نمیشد چون اونجا ازاین چیزها نداشت ولباس برادر بزرگترم هم مثل مال من وخواهرم هم همیشه یه سارافون بلند که همیشه عاشق اون بود وخودش بهش میگفت ماکسی بعد هم باید منتظر میموندیم که چندساعت قبل ازتحویل سال حمام کنیم ولباسهای تازه خودمونو بپوشیم وسرسفره هفت سین منتظر تحویل سال بشیم وچقدرسراینکه لباسمونو کثیف نکنیم حرف میشنیدیم واصلاٌ کوگوش شنوا بعدازتحویل سال هم من مدام منتظر بودم که به ماهشهر پیش دایی ها مادربزرگ (هم اکنون اهواز تشریف دارن) وعموهایم برویم ویا درآبادان به یا خاله هایم وآنجا تا انتهای تعطیلات دخل لباسها را بیاورم که با آنها مدرسه نروم تا همه بچه ها به کت وشلوار چهارخانه من نخندن ومادرم هم که میدونست نقشه من چیه برام یکی دودست لباس راحتی میاورد تا این لباسهای نو حداقل چندماه دوام بیاره وچه حالی میداد اینکه تو این سیزده روزه هیچکس حواسش به ما نبود وما بچه ها همه چیزو بهم میریختیم و چه خوشی میگذروندیم وبعدازتعطیلات هم مدام با خواهر وبرادرم عیدی هامونو به رخ هم میکشیدیم وتازه غروب سیزده بدر خسته وداغون باید مشق های چندین کیلومتری معلم بی انصافمون تموم میکردیم بیچاره مادرم تو کل تعطیلات دفتروکتاب مارو باخودش حمل میکرد ولی دریغ از یه خط نوشتن ازما ومن از غروب سیزده بدر شروع میکردم به نوشتن وجا انداختن ویه خط درمیون نوشتن مشقها وخواهش کردن از همه برای حل مسایل ریاضی وخلاصه صبح چهاردهم فروردین مثل طاعون زده ها به مدرسه میرفتم وترس اینکه همین الان خانم منو صداکنه منو خفه کرده بود که یهو خانم معلم منو صدامیکرد ودیگه تا آخر کلاس من وچندنفردیگه سوژه بودیم یادش بخیرچندسال ابتدای مدرسه ما مختلط بود ودخترها مخصوصا چند تاشون همیشه مشقاشون مرتب وتمیز وخط کشی شده ولی مشق های ما چندنفرکلی خط خطی وکج وکله ولی همیشه معلم ما مشق های زهره وگیتی رو به رخ همه ما میکشید خلاصه تا چندین هفته بعد ازتعطیلات من باید تاوان درست مشق ننوشتن عیدو پس میدادم وجریمه می شدم . خلاصه سالها طول کشید که بفهمم که پدرم چون لباسهای مارو قسطی میخره مجبوره از دوستش خرید کنه
وآموزش وپرورش هم فهمید که توی تعطیلات به بچه ها تکلیف کمتر از کمتر بگن که یهو نکنه مشکلات روحی واسه بچه های نازنین بوجود نیاد خلاصه عید همتون مبارک وامیدوارم همه سال خوبی رو شروع کنن...... نمی خواستم آخرین آپم با ناراحتی ختم بشه همین ...........!![]()
این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم. سبزه را با یاد روی سبزه ات. سمنو به یاد شیرینی لبخندت. سایه دانه به رنگ چشم هایت ...اينجا نيز سال نو را به همه دوستانم در فضاي مجازي تبريك مي گويم شايد فرصت ديگري برايم پيش نيايد تا سال نو را تبريك بگويم لذا پيشاپيش حلول سال نو و فرارسيدن عيد نوروز را خدمت يكايك دوستان عزيزم.
آرامش در میان مردگان
تنهایی تنها و تنها بر زمان حکمفرما بود .. جز صدای خش خش برگ ها صدای دیگری بگوش نمی رسید نه نه وقتی تنها به تنهایی گوش فرا دهی صدای...آره صدای گریه پسرکی را می شنویی که هیچکس به او اعتنا ندارد. همگان از او بیزارند و اوازخودش . نمی دانند در دل او چه می گذرد مطمئنا صدای او را بارها و بارها شنیده اید اما بی تفاوت از کنار او رد شده اید و
هرگز یادی از او نکرده اید ،،،،، خدایا یعنی این منم !؟
آن کس که اشکهایش را بر چشمانش نمایان کرده منم ؟
آری .. دستانم سرد و بی حرکت اشاره ای از تو دارند .. لب های به هم دوخته ام که رنگ ماتم به خود گرفته اند به امید بوسه ای از تو نفس هایم را به تکاپو می اندازند .. نگاه ساده و غمناکم در سیاهی گره خورده و تنها منتظر روشن کنندهایش که چشمان بی آلایه تو هستند به خودشان می نازند .. حتی برای آنان سو سو چشمان تو کافیست تا غرق در رویای خویش شوند .. قلبم برای تپیدن قلب پاک تو برای خودشان بی تابند .. و خود من .. تنها یک بی قرارم .
بوی تو همانند بادیست که ناامیدی هایم را خاموش می کند .. با این همه شب هنوز پایبند بود و سیاهی امیدوارانه ادامه می داد .. اشک هایم در خاطرات ورق خورده می باریدند و تنها این شب بود که صدایشان را می دانست اما هیچ نمی کرد..با اینکه ندانستن صدایشان را از سوی تو یقین داشتند اما همچنان گونه ام را با دست هایشان نوازش می کردند ..انگار می خواستند من را از گریه بازدارند .. شب ادامه داشت تا هنگامی که اشک هایم ادامه داشت .. تا هنگامی که چشمانم می باریدند.. شب هایم ادامه دارند تا هنگامی که چشمانم تبسم واقعی تو را نبینند ..
حرف های امشبت کمرم را شکاند اما اشکالی ندارد چون می دانم این حرف های تو نیست بلکه این حرف ها همگی بخاطر فاصله ها حاصل شده است اما کاش می دانستی که دل تنهای من تنها و تنها چشم به حرفای تو بسته و حالا باید در نبود تو شکسته خود را دریابد درمیان این همه سختی و دلتنگی ..!! این شب ها مال ما بود ولی حالا به من و تو تبدیل شد..من این شب ها را بی تو نمی خواهم همه این شب ها برای تو ..
حالا که من پس از گذشت زمان زیاد به سوی راه رفته تو می دوم به سیاهی ختم می شوم .. می دانم که دور به این راه ادامه دادم ولی من را ببین عاشق تنهای بیش نیستم که در راه عاشقی تو در حال دویدن هستم و تنها به آرزو رسیدن به تو گام هایم را بر می دارم .. اما امشب چیزی جز سراب در نگاه اشک آلودم نمی توانی بیابی .. آخر این راه اینجاست ؟ نمی خواهم این قصه دلگیر به پایان برسد نمی خواهم با تنهایی من ادامه پیدا کند .. درد زخم زبونها در مقایسه با بغضی که گلویم را می فشرد ناچیز است .. دیگر نمی توانم تحملش کنم .. صدای آرام هق هقم سکوت آهسته اتاقم را به آرامی شکاند .. انگار کلمات همگی به من خیره شده اند .. گریه ام دست خطم را به لرزه در آوردند .. دست خطی که تنها به عشق تو به حرکت در می آیند همچنان کلمات به من خیره شده اند و من حقیر در برابر آنان ...
تاریکی اتاقم .. مداد شکسته ام .. و نور کم شمع نیمه سوخته به جا مانده از جشن تولد تو همگی دست به دست هم داده اند تا من را در غم هایم غرق کنند ! فقط تو می توانی من را دریابی .. فقط تو ..نمی خواهم در این باطلاق بی تو بودن فرو روم .. دست هایم را بگیر تا از تو جان تازه ای بگیرم . مثل تو با یک تبسم دروغین تمام غم هایت را پشت این ماسک ساختگی نهفته گذاشته ای؟ جواب به این سوال واقعا مشکل است که آیا واقعا خوشحال هستید یا هستیم در اصل ناراحت ولی من می دانم در دلم چه می گذرد ... واسۀ شنیدنت ، من باید پاک بشم شایدم گنگ و غریب ، با یه انشای غلط........
پ.ن : این دل نوشته را تقدیم می کنم آقای حمید بندانی که زندگی واقعی تر از هر واقعیتی تو دنیاست اینکه حاضر باشی به خاطر دیگری تمام سختیها وفراز ونشیب های زندگی رو بی اونکه شکایت کنی و بر دوش دیگری بذاری تحمل کنی ومثل یک کوه کنار همراه زندگیت وایستی و یک لحظه هم تنها نذاریش .
آرزوها و رؤیاهایی را که در خواب می دیدم فراموش کردم شبها و روزهایم را فراموش کردم دوری تو ، برایم پراز درد و رنج و عذاب است .از من دور نشو عزیزم ، می دونی غیرازاشک ، همدمی ندارم که هنگام دوریت با آنها زندگی می کنم شورشی در قلبم هست که مرا دگرگون کرده و شب بیداری و بیخوابی مرا آواره و در بدرکرده هرچند که شوق دیدارت خواب را ازچشم من برده وهرچند که دوری از تو مرا حیران کرده نه آتش اشتیاق مرا تغییر می دهد و نه گذر زمان میتواند مرا از تو دور کند .جدایی ! نه خواب و نه اشکی در چشمانم باقی گذاشته ، خواب و رویاها را فراموش کردم شب و روزش را فراموش کردم .میان اشتیاق و دردهایش میان ترس و خیالاتش . من ترس تو را دارم و می ترسم که فراموشم کنی اشتیاقم به تو مرا همیشه بیدار نگه داشت به من فکر کن و به لحظه شیرینی که با عشق به هم زندگی کردیم باز گرد به هر ترانه ای که با هم شنیدیم فکر کن تمام عمرم را از آن خودت کن تمام عمرم را به جز آن ثانیه هایی که من تو را در آن می بینم و اما شوق ، آه از دست شوق و کارهای او که گاهی از او صحبتی می کنیم و گاهی با او مدارا می کنیم من مشتاق تو می شدم و بیبین بین من وتو دو قدم بیش بود .ببین بر سر ما چه خواهد آمد؟ من کجا و تو کجا ؟ ای محبوبم . چه کنم ؟ و چه کار کنم ؟ چرا به من نمی گویی که چه کنم ؟ و امید ؛ امید من تو هستی چرا مرا از امید محروم می کنی ؟ چشمان مرا بخاطر عشقت مورد حسادت قرار می دادند و حالا بر بدبختی من می گریند هنگامیکه به تو محتاجم ، از کجا و از چه شکایت کنم ؟ هر گاه نیازی و حاجتی پیدا کنم . کجا گریه کنم ؟ چون اشک ریختن ساعتها مرا آرامش می دهد .
پ.ن : تشکر می کنم از استاد عزیزم جناب آقای مهندس اسماعیل قنواتی که حس این دست نوشته را به من دادند و تقدیم می کنم به دوست گرامی ام حیدر کاشف که من لقب جنگجوی بی سپر را برای ایشون انتخاب کردم چون واقعآ بی سپر به جنگ روزگار رفته تمام هستیش را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زد و کشت .
حسن ایدریساوی
می خوای بگم؟
بازهم شروع کردم به نوشتن … برای اعتراض کردن برای نشان دادن حالت های زندگیه یک شخصیت انسانی … بارها آغاز کردم و بارها به انتها رساندم ولی چه فایده که هنوز به هدف نرسیدم … هدف درست در یک قدمی من بود ولی رهایم کرد شاید هم نمی دونم …
توی دنیا هر روز پیش میاد که روی صندلی چرک تاکسی ها میشینم ولی برای چه کسی اهمیت داره که کیا تا حالا تن رنجورشون رو روی این صندلی گذاشتن ؟ می خوام فکر کنم … می خوام فکرهام رو بنویسم … بنویسم تا همه بخونن .
وقتی تیک تیک ساعت روی ذهن ما آدم ها درست مثل پتک عمل می کنه هر لحظه آدم دلش می خواد از اول شروع کنه ولی یه حسی بهش می گه دیگه دیره … می خوام بفهم واقعا دیره یا نه .
می نویسم که نوشته باشم
((الو حسن داری چه غلطی می کنی ؟ باید زندگی کنی نه بمیری !!!
هدف های جدید، کارهای جدید، زندگی جدید ، همه رو توی ذهنت مرور کنی ولی مطمئن بودم هر کاری هم بکنی هیچ وقت فراموشت نمی کنم .))
پاهام خسته بود ولی گام ها محکمی داشت … بی تفاوت خیابون ها رو می گذروندم … هوس های گذرا رو راحت کنارم حس می کنم ولی ارزش نگاه کردن ندارن . سرم رو آروم و خسته پائین می ندازم . فکر می کنم که واقعا چه کار کردم تو این دنیای بزرگ که باید آزمایش شم … شاید یه آزمایش بزرگ که تمام عمر برای جواب دادن بهش باید بنویسم … خیلی وقته که فکر می کنم ! به هدفم ، به اینکه چقدر هر روز دلتنگ می شم ! مسکن و شب و هم سر را آفریدیم تا آرامش یابیم ! کو آرامش ؟ هم سر بود ! مُسَکِن هم بود و شبها رو هم زیر نگاهت می گذروندم ولی کو آرامش ؟ آرامش رو باید از قرصهای مُسَکِن گدایی کنیم ؟آرامش رو تو باید بدی … تو که هم سر رو دادی ، تو که دل رو دادی ، تو که زندگی دادی ! سرمو پایین می ندازم و یادم به خودم می یوفته ، به زمانی که هنوز فرق زندگی و مرگ رو نفهمیده بودم ! واقعا آدم بودم ؟شبا که برای خوابیدن دراز می کشم ، چشامو می بندم و صحنه هایی از محبت ، از ایام ، از زندگی کردن رو به یاد میارم . که چی بشه ؟ که امید داشته باشم ، که بفهمم آدمم
بی وطن یعنی اسیری که آزاد باشه ! یعنی زندانی که از روز اول عمرش تو زندان باشه ولی تو سن ۵۰ سالگی آزاد بشه ! و بخواد جایی که تا حالا نبوده زندگی کنه !
آخرین سیگاری که خریدم و هنوز نگه داشتم … گفتی نکش … دیگه نکشیدم . همیشه همرام هست که بهت ثابت کنم ، که به خودم ثابت کنم هر لحظه میمیرم . ولی به روی خودم نمیارم .
مشکل چیه ؟ دیگه نمی خندی …هرروز از مردن می گی ……….
توی سرما بارونای ریزی که به شیشه می خورد به راحتی دگرگونم کرد و از خونه اوردم بیرون ، نیمکت سرد و بینی قرمزم شاید تناسب شایسته ای داشت اما این دونه های ریزی که صورتمو می شست قلبم و اونقدر داغ می کرد که باور نمی کردی، از ته دل عاشق تر می شدم و با همراهی باد به رقص می آوردم چشمانم را می بستم و تصور می کردم تازیانه های باد موهای بران توست. می رقصیدم و از خود به برون می آمدم، آه می کشیدم و بر باد روان می شدم کنار جاده که راه می رفتم حتی بوق ممتد ماشین های از خود بی خبر نیز نمی تونست منو به خود بیاره،بعد توی قبر خالی که دراز کشیدم فقط به این فکر می کردم چه کار باید بکنم،؟ هیچ حرفی جز زندگی کردن شاد کردن توی ذهنش نمی چرخید. باید بتونه! باید خانواده ای رو شاد کنه و کاری کنه که از زندگیشون لذت ببرندهر روزش دیگه این بود برنامه بریزه که چه کاری واسه آینده بهتره ، چطوری می تونه یه زندگی خوب داشته باشه ، این امیدش بود این زندگیش بود .
خدا سکوت من نشونۀ رضایتم بود؟ تو همیشه می گفتی که وقتی ناراحتی می تونی از توی چشمام بخونی؟ خدا جرم چیه که باید اینجور بسوزم ، چرا من . چرا باید با امتحان تو؟
بازم هیچی نگم . داد نزنم ؟ تا کی باید لبامو به هم بدوزم؟ چرا باید با هر نگاه به هر خط از کلامت ، من خودمو دار بزنم؟
نمی دونم !
دل تنگ تر از اونم که بخوام ادامه بدم !
بر خلاف
میل باطنیم که تا حالا به کسی حرفی نزنم که خدای نکرده به کسی بر نخوره و ناراحت
بشه از این قضیه . اینکه تو رفت و آمد من خیلی حرفها نهفته است . بعضی ها کارشناسن
اصلآ ، میان تو وبلاگها کارشناسی می کنن و الحمدالله دینشون کامله.این حرکتی که یه
سری از افراد می کنن موقع رفت آمد من بعضیا به مسخره ، میگن دیر از جون عذر می
خوام میگن خوب خریه دوتا می زنن تو سرم ، یکی نیشکون می گیره….! من می فهمم.خیلی
کم پیدا می شه کسی از رو محبت بخواد حرکتی انجام بده. بیشتر حالا یا اذیت کردن من
باشه ،یا اینکه دوتا دوست داشت بخنده.می خوام یه چیز بهت بگم. من میام به وبلاگت سر
می زنم وتو همینطور(وقتی دوستت رو می بینی باهاش دست می دی) مثل شارژ باطری،محبت
ازقلب من به قلب تو و بلعکس.این دست بوس کردنا ، سرو کله هم ریختن ، دنبال کسی
کردن دوتا ایراد بزرگ داره. اول اینکه شخصی مثل من پف می کنه تو داری ضرر به من می
رسونی حس میکنم کسی شدم ، دنبالم میان ، مگه من کیم. دوم خودتو کوچیک می کنی
(خودتو حقیر میکنی) اگه می خوای دست کسی رو هم ببوسی دست مامان و باباتو ببوس جدآ
بهت عرض می کنم.من وبلاگ نویسم…وظیفه منه که حرف دلمو بنوسم…..وظیفه یکی دیگه… .
ما هممون در یک مسیریم فرقی با هم نمی کنیم.مطلب بعد اینکه همین الان ملک الموت
بیاد سراغم به خدا فرحناکم وتنها ناراحتی من اینه نمی تونم خدا خدا بگم…که بعضی ها
وقیهانه اونو به مسخره گرفتند وخندیدند.من یک فرهنگ سازی کردم می خوای قبول کن ،
می خوای قبول نکن.
و از این
کاری که کردم هیچ وقت پشیمون نیستم و نیستم .کشتی خدا همه جور آدم داره و حق ورود
به این کشتی رو داره و حق نجات داره. هر شخصی که می خواد باشه و خواهشم از این
افراد اینه که(البته من که تموم شد)این عرصه رو اینقدر تنگ نکنید و کسی احساس خطر
بکنه وفرار کنه از این کشتی. باعث وبانی این کارشخصیه که این کارو انجام می ده
.وخیلی راحت خرسندو هیچ مشکلی هم نمی بینه.(مرام خدا به خراب کردن کسی نیست) واگه
اشکالی می بینی دست در دست هم دیگه در رفع اون مشکل کوشش کنیم نه به خراب کردن
اون.از تو که توقعی ندارم،از تو هم نمی تونم حرف بشنوم.کسی می تونه منو نصیحت کنه
به من حرفی بزنه که دنبال خراب کردن من نباشه.ما دم از خدا می زنیم دم از غیر که
نمی زنیم.این آپ،آپ آخر این وبلاگه و تا اطلاع ثانوی تعطیل.دوست هم نداشتم این
کارو بکنم شاید هم خیلی ها خوشحال بشن از این موضوع وشاید هم ناراحت و
اندهگین.خوشحالم تو این مدت نه از کسی خط گرفتم نه کسی به من گفت این کارو بکنم یا
نکنم.خودم این تصمیم رو گرفتم وشاید این شایعات شروع بشه بگن بده…….اینها کارو به
جایی رسوندند که خیلی وقیهانه و قشنگ منو مسخره می کنن و حتی فحش به من دادند.و
نمی تونی بگی کیه؟ خیلیاتون دیدید و خوندید.به هر کی هم گفتم می گه نه من که ندیدم
نخوندم.بر فرض مثال حسن نامی هم گناهی کرد آیا نشر این گناه تو وبلاگها ، سایتها
وقت صرف کنن پخش کنن بین دوستان این کار درسته اگه درسته بگید ما بدونیم.تو مفاهیم
مذهبی ما چندتا قاعده هست که متآسفانه فراموش شده.یکی از سنتهای خدا اینه که کسی
با آبرو و احساسات دیگری بازی کنه دچار قصاوت قلب می شه.نه اینکه سنگ دل می شه نه
یعنی طرف بی عاطفه می شه ، بی تفاوت می شه…. و دعاش مستجاب نمی شه.اینکه می بینی ،
خدایا پس چرا صدامو نمی شنوی همین ریزه کاریاست.شخص من که تموم شد اونی که می
خواست آبرو ببره برد خیلیاتون منو محکوم کردند که تو دروغ می گی…..به خدا نتونستیم
ثابت کنیم اون وقت من چی رو بیام ثابت کنم؟؟ دیدی که من چند وقت دندون رو جگر
گذاشتم و هیچ حرفی نزدم.شده تو اتاقم اینقدر اشک ریختم ایقدر فکر کردم…اما حرفی به
کسی نزدم.بارها می خواستم وبلاگو حذفش کنم دلم نیومد به خاطر نادونی وبی عقلی یه
سری افراد جاهل حسود دروغگواما گفتم به عشق و علاقه دوستان احترام بزارم و فارغ
نشم از این مسئله اما باور کنید خدا سر شاهده حتی استخونهای منم خورد کردند.دل خوش
بودم که دوتا دوستای من بودن،به زبون خودت بگم زودی در رفتند،صلح وآرامش می شه
دوباره همه بر می گردن.می خوام بگم من می فهمم باز چطور روت میشه بیای اینجا.این قضیه
مال امسال پارسال نیست ها،چند سال با این قضیه کلنجار می ریم.با چشم خودم دارم می
بینم منو به سمتی سوق میدن که بازندۀ این فتنه با برندش فرقی نمی کنه.یعنی هردومون
بازنده ایم هم منی که می خوام با تو جنگ کنم هم تویی که داری با من می جنگی.اگه تا
حالا ایستادم و استوار موندم به اون افراد بگم که می رم باز از دوباره قوا می
گیرم،سعی می کنم بیشتر رو خودم کار کنم و اون اشتباهات گذشته رو که از حساب سادگی
دل خودم بود تکرار نکنم.نه اینکه برم نه یه دفعه دیدی 5 روز 10 روز شاید هم1 سال
دیگه با یه وبلاگ جدید یا همین وبلاگ برگشتم.می خوام برم کار خودمو دریابم ببینم
چند چندیم.من فردا بمیرم زیاد لطف کنی یه فاتحه میدی من باید اون دنیا جوابگو
اعمالم باشم.شنیدی که می گن به کسی که پشتیبانی غیر از خدا ندارد ظلم نکن.و ابن
سینا با اون شهرت علمی خودش میگه:
کفرچو منی
گزاف و آسان نبود (راحت نمی تونی به من بگی کافر)
محکم تر
از ایمان من ، ایمان نبود
در ده چو
من یکی آن هم کافر
پس در همه
ده ، یک مسلمان نبود.
چی کار
کردم اوضاع من باید این بشه چی رو می خوای بگی چی رو می خوای ثابت کنی تو با این
کار داری با احساسات مردم بازی می کنی نه با حسن ایدریساوی .یه لحظه خودتو جای من
بذار.اما و اما واما آینه اگه خورد بشه ریز ریز بشه بازم خصلت آینه بودنشو داره یه
تیکه هم آینه ست .همۀ حرفامو زدم با کم وکاستو بیخیال…
تو این
دوران هیچکی به اندازۀ من سرش کلاه نرفت.ما حکم اون دلاکه رو داریم که تو حموم می
اومد همه رو می شوست تمیز میکرد.همه سفید می شن و تمیز،دلاکه شب که میشه میگه من
حال ندارم حموم کنم با اون بوی عرق اون خستگیش میگیره می خوابه.گفتم که مرام خدا
این نبود.الان که می خوام برم نه اینکه می خوام وبلاگو تعطیل کنم نه خدا سر شاهده
منم باید اعتراضمو نشون بدم کی میاد حقمو بگیره کی میاد آبرومو تو این مدت خون دل
خوردم اشکها ریختم بهترین وقتمو توش گذاشتم زحمت کشیدم خون دل خوردم مریضیا کشیدم
حالا هم به بار نشسته یه عده خیلی راحت با اون فحش هایی که به من می دن خیلیا
……..ولی با این اوضاع من سرمو پایین گرفتم چیزی نگفتم حرفی به کسی نزدم اما اینکه
بخندی به دل من فحشم بدی به منو خندیدن و قهقهه زدن به من عاقبت به خیر نمی شی. تو
تبر گرفتی ،داری تبر می زنی به ریشه من نه به اشکای من به زحمات من به عرق ریختنای
من تو داری تبر به کجا می زنی به قرآن سرت میاد به خدا سرت میاد نه الان…… با
احساسات من با قلب من آبروی…بازی کردی مطمئن باش اون دنیا باید جوابمو بدی تو
مسئولی جلو خدا وباید جوابگو باشی.
میشه دست از انتقام برداری و کسی رو که اذیتت نکرده اذیت نکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من کسی
دارم که در محشر به فریادم رسد………….
صداي تلويزيون مي اومد .. روشني اش از در نيمه باز ، باز بي سلام وارد مي شد .. در كمد باز بود و تختم .. شايد پتو از تختم دوري مي جست .. آنجايي كه مرا بي نظم مي ناميدند .. اما در حقيقت اين نبود .. شايد هنوز به من خيره بود آن مجسمه اي كه چشماش رو با دستمالي بسته بودم تا دیگه آزاد گردم از آن هراس انگیزش .. در میان کتاب های ناآرامم که میان اتاق رها گشته اند شاید همان قفل طلایی رنگ دفتر خاطراتم که به سختی خودش را از میان آنان نمایان کرده بیش از هر چیز نزد من عزیز بود و من که دیوار اتاق به من تکیه داده بود .. شاید هم من به او .. اما می دانستم من خوشحال تر از او هستم و می توانستم او را تحمل کنم .. نمی دانم چگونه بودم .. آینه ای نبود .. تلویزیون روشن بود .. سخت بود آن هنگام برای من که بدانم روز را می گذرانم یا شب هنگام .. پنکه به آرامی می چرخید در حدی که خودش را از ایفای نقشش خلاص کند .. به ساعت نگام کردم .. شاید در آرزوی کشیدن خطی روی رخسارش بود .. خبری از عقربه هایش نبود .. آنان زیر بار خاک نشسته بر شیشه ساعت پنهان بودند .. شاید زیر آن خاک ها عقربه هایی در حال خفتن باشند ، نمی خواستم خوابشان را آشفته سازم و با همین بهانه آنان را به حال خود باقی گذاشتم .. عکس های روی دیوار لبخند بر لب داشتند و روزنامه هایی که دزدانه از زیر تختم بیرون آمده بودند .. می خواستند بدانند چه می گذرد اطرافشان ، آنانی که روز به روز از عمرشان می گذشت همانند من .. تحمل می کردند لباس ها ، چوب لباسی تقریبا کهنه ام را که هر دم ، دم از خرابی می زد .. شاید دیگر از دستش خسته بودند .. لباس های همیشه خفته من .. کمتر می شد رنگ پیکرم را ببینند .. بزرگترینش کمد قهوه ای رنگ بود که ، تنها مانده بود .. بعد از فرار من از تنهایم .. من تو را می دیدم .. تنها ، تنها نبودم در اتاق .. دگر صدای تلویزیون نمی آمد .. نمی دانم چه وقت بود که برق قطع شده بود .. دلم را به هم ریخت همراه با سکوت وحشتناک اتاق صدای بلند گوشی تلفن .. می دانم کیست .. آرام از من فاصله گیرید و صدایم را کم کم محو کند .
ترس عجیبی داره. نه از جنس اون ترسای همیشگی. بلکه یک نوع ترس از روی اجبار، ترس از روی خواستن، ترس از روی تنهایی. اینجا بود که گریم گرفت که خدایا! آخه چرا من باید بخوابم؟ولی خب، همشونو دیدم. همه اون کابوسهایی که انتظارشونو داشتم. از قبل همشونو میشناختم. مدتی بود که سراغم نیومده بودن. انگار اومده بودن انتقام نبودن تورو از من بگیرن. خب...چیکار میتونستم بکنم؟ منم دادم بهشون. منم خودمو گذاشتم جلو و گفتم بگیرید هر چی میخواین. هر چی تو این مدت نتونسته بودید از من بگیریدو بگیرید.
یه جورایی آروم شده بودم. البته اونا هم آروم شده بودن. میتونستم بخوابم. ولی دیگه خوابم نمیومد.منم خوابو واسه اون روز گذاشتم ، ازخواب بیدار شدم. می دونی چی شد؟ نه، نمیدونی! برای چندمین بار توی عمرم، صدای تنگ نفس کشیدنای قلبمو شنیدم.........


